ثانیه ها مال منه , باید بجنگم

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی....چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی....یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود....آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

باز این دست خط شکسته... و این چشمان بی تاب.... و باز هم این دستان رو سیاه.....

دوباره دلتنگی وقلمی که با همه ی ابرهای عالم هم پر نمی شود....

دست نوشته هایم را به نام خود کرده ای و تنها دلیل و بهانه برای جاری شدن آن بر روی کاغذ سفید دفترم شدی.... اینبار هم واژه هایم تو را طلب می کند....

  اینجا من هستم و سکوتی محض...

  من هستم و آوازی مبهم...

  من هستم و دنیایی از انتظار.... انتظار برای آمدن تو....

  به گمانم در ورای این جملات عشقی است با شکوه .... آغوشی است گرم .....و ابری است برای  باریدن.....

دوستت دارم با این دست خط شکسته... با این چشمان بی تاب و با این دستان رو سیاه....

 

                                                          به بهانه ی دو ساله شدن نهال عشقمان....

                                                                علیرضا سالکی (21/10/1390)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

سارای عزیزم............به یمن آمدنت هزاران ستاره درآسمان دلم درخشید....

هزاران ستاره تنها برای تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق و بارانی......

کاش می توانستم امشب تمام آسمان را به افتخار آمدنت ستاره باران کنم.......

کاش می توانستم دریایی از گل به وسعت دریای چشمان زیبایت بر سر راهت بنشانم........

رویم سیاه است.......................

 اما با دلی روشن زمزمه می کنم .......

                       بازوانت را بگشا.......... عشق در یک قدمی است........

عزیزم طلوعت مبارک ..............

                              با آمدنت قدم بر چشمان بارانی پاییز گذاشتی.........

 

                                                    علیرضا سالکی(22/9/90)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

 

به یاد آوردم آن روزهایی را که بی خبر آمدی و دل از سینه ام ربودی...

به یاد داری؟

طعم ناب عشق پاکت را با نگاهی به من چشاندی و من نیز عشق جاوید خود را با قطره اشکی روی سینه ات حک کردم...

دانستم که شانه هایت دربرابر بار عشق خستگی ناپذیر است و کوله بار عشقم را برای همیشه به تو سپردم...

 

روزگار عجیبی ست...

امروز چه بی رحمانه به یاد نمی آرم روزهایی راکه تنها آغوش تو،ماوای تنهایی و غربتم بود...و اکنون که بار عشقم بر شانه هایت سنگینی میکند، تو چه صبورانه زخم هایی را که بر دلت می زنم تحمل میکنی و همچنان چه بی دریغ محراب شانه ات پذیرای باران اشک های ندامت من است...

بار دیگر این دست های سرد و بی جان و این چشمان از سو رفته با نگاهت جان گرفته...بار دیگر این بغض خفقان آور تنهایی فرو شکسته...

حال...

گلایه از هجران نجوای قلبت دارم.....

بارانی باید...

آغوشی و نفسی................

 سارا...

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

سکوتم را با طنین صدایت شکستی و باور کردم که تو همان صدایی هستی که همیشه با من می ماند...

چند ساعت قبل از آنکه برایت بنویسم باران بارید و من نیز به رسم خودت باریدم...

صدایت میکنم...

در لحظه های خیس تنهایی...

               در خلوت خیابان های خیس...

                       در لحظه هایی از جنس غربت...

حال چشمانم را می بندم  و ..........................

فصل گرم و باران به این زیبایی ؟؟؟

قدم زدن در خیابان همراه با تو... شاید نباشی اما من تو را می بینم که شانه به شانه ام می آیی...

ساعت ها راه رفتیم و سخن ها گفتیم...

طنین گرم صدایت را شنیدم که مرا خواندی... خیره به چشمانت می شوم و چقدر زیباست لحظه ی ناب غرق شدن در چشمان زیبایت...

هیچ بر زبان نیاور...

    می دانم در خلوت سکوتمان ، سکوتی که برایت پر است از فریادهای ناگفته ی من ، همیشه می مانی...

حال صدایم کن.....

         صدای تو خوب است.....

                  به خوبی لرزش دلم حتی در یک دیدار خیالی....

                          به خوبی صدای چکیدن قطره های باران از آسمان آبی.....

 

                                                علیرضا سالکی(1/5/1390)

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

و امروز خداوند گلی آفرید...

 

سینه ای به وسعت دریایش بیکران،دلی به صافیه آسمان آبی

 

 خویش و مهری بی اندازه به او هدیه کرد...

 

خدا روز به روز شاهد رشدش بود وچندی بعد از شکوفا شدنش

 

 او را به من هدیه کرد...

 

گرچه من لایق مهر بی حد او نیستم اما در پهنای سینه ی

 

 خروشانش کنار ساحلی، آرام مهرش را با اشتیاق به دوش

 

 میکشم و تردیدی از سختی روزگار ندارم...

 

زیرا او هدیه ای ست بی مثال از جانب خداوند......

 

 

تولدت مبارک گل من...

سارا...

نوشته شده در جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

بهار...وعده گاه ما...دوباره آمد....

 

دومین هفت سین را به امید باهم بودنمان چیدم...

 

نگاهم به آیینه گره خورد...

 

تو آمدی...دلم لرزید...مثل هربار که چشم به نگاهت میدوزم...

 

لبخند شیرین همیشگی ات...

 

و سکوت همچنان حکم فرما...

 

دل و جان به تو سپردم و تنگ یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسه ای ره توشه ی سالی

 بس مهربانتر از آنچه گذشت...

 

لب به سخن گشودم تا نجوای دلنواز دوستت دارم را سر دهم که ناگهان......

 

آیینه بود و من و هفت سینی که برایت چیدم...

 

 

کاش آیینه دروغ نمی گفت...کاش بودی...لااقل بوسه ی امشب خیالی نبود....

 

اما توشه ی این بوسه شیرین خیالی درسالی که پیش روست درکوله بار عشقمان،همراه

ماست.........

 

دوستت دارم...

   سارا...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

و اکنون من...ملکه رئوف ترین قلب دنیا...

شرح قصه دلدادگی می دهم...

در خزان زندگی شاهزاده ای رعنا...نگاهی کلبه کوچک دلم را ازآن خود کرد و من ملکه

قلبی شدم که درخواب هم نمی دیدم...

کاخی بنا گشته از وفا و مهربانی،از لطف و فداکاری،ایثار و از خودگذشتگی...از گزند

 روزگار در امان،دل به دل شاهزاده سپردم،زندگی هرروز شیرین تر و زیباتر و

شاهزاده هرروز دلداده تر...

 ایام کنار گرمای نگاهش گذشت...

ناگاه...روزگار چشم پادشاه را دور دید،خنجری زهرآلود به سینه ملکه فرو کرد و او را به اسارت برد...

اسارتی بس طولانی...

ملکه دربهت و سردی و پادشاه گرم چون همیشه...تنها آشفته و نگران...

اما ملکه درچنگ روزگار بود و دست پادشاه کوتاه...

چندی به تلخ کامی گذشت...

باری...پادشاه کمر به جنگ با روزگار بست،شمشیر عشق به دست گرفت و سینه سپر

کرد...

 

ملکه را از چنگ روزگار ربود،تنگ در آغوش کشید،سرش را به سینه گرفت،نوش دارو

 به کامش ریخت و روح به جانش بخشید.......

حس گرمای وجودش،چشمان از و رفته ام را نور بخشید...

چشم گشودم،خود را در آغوش شاهزاده ای دیدم چون همان روز پاییزی مهربان...دست

نوازش به سرم میکشید،مهر نگاهش به جانم

 مینشست ومن چون کودکی در آغوشش آرام گرفته بودم...

شاهم چشم فرو بسته به ایامی که این دخترک به کامش تلخ کرده...نگاهش،نوازش

 دستانش،آغوشش همان گرمای بی بدیل را داشت....

نجوای زندگی در گوشم سرداد و من بی خود از خویش باریدم...نادم اما چنان مطمئن که

چشم به چشمانش دوختم و ابدیت را پیمان بستم...من ابدیت را پیمان بستم...

 

پروردگارا...

من درآغوش آکنده از مهر پادشاهی که وصف شمشیر عشقش از توان واژه خارج است به

کاخ قلبش بازگشتم....و هرگز این کاخ را ترک نخواهم گفت چون سینه شاه تکیه گاه و شمشیر او محافظ ابدی من است...

و اکنون من خوشبخت ترین ملکه دنیا....تا ابد پادشاهی چون تو و کاخی چون قلب مهربان 

 تو دارم....و کلبه محقر دلم گرچه سرد و

 کوچک اما جایگاه همیشگی توست...

 

 

 

تقدیم به پادشاه دلم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

به یاد آورلحظه ای را که با سکوتم فریاد زدم...

                       " کاش مى دانستى سکوت منتهى الیه اعتراض است...."

سکوتم منتهی الیه اعتراض بود و از پس هر خنده هزاران بغض پنهانم را نظاره گر بودی... و تو نیز سکوت کردی...

سکوت کردی و حال می فهمم که در این سکوت مرگ وار حقیقت ما نهفته بود...حقیقتی تلخ از فصل خزان زندگی من و تو...

                              " کاش مى دانستى از سکوت خسته ام..."

می دانستی از سکوت خسته بودم و چه زیبا شکستی قفل این سکوت را...چه زیبا شدی صاحب دنیای پریشانم و چه زیبا شدم همدم قلب تازه شکسته ات...

حال که مجالی هست بگذار تا بگویمت...

بگذار بگویم تابدانی هیچ ستاره ای نیست که روشنی چشمانت را برایم تداعی کند... بگویم تا بدانی که هیچ بهاری باران ابر چشمانت را ندارد...هیچ خورشیدی به گرمی آغوش تو نیست...و گویی همه آسمان وسعت قلب آرام توست...

می خواهم بدانی تنها چیزی که شکوه این زندگی را برایم کامل می کند اوج مهربانی در نگاه توست...

   اى پایانى بر تمام آرزوهایم همراهم باش که همراه تو هستم و همراه تو مى مانم...

 

تقدیم به او که عاشق بودن و عاشقانه زیستن را برایم با تمام وجود به تصویر کشید...

تقدیم به بهترینم به بهانه ی یک ساله شدن عشقمان...

                        

                                                    علیرضا سالکی(20/10/89)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

بازهم ساز دلم نوایی تازه سر می دهد... لحظه ای گوش سپار مرا....

چه بی صبرانه تمام وجودم تو را طلب می کند و باز چه زیبا دل تنگ توام...

دلتنگ تو که چشمانت می خندد و دنیایم را ستاره باران می کند...

 دلتنگ تو که لبهایت از اندوه من می لرزد و دلت از غم من می گیرد...

دلتنگ چشمانی که شد عذر گناهم... آری پرستش او گناه من است و عذر گناهم آن دو چشم مستی است که دیوانه وار بارید و بارید تا غمم را شریکی باشد و سرآغازی برای فصل بهار زندگانیم...

و اکنون چه زیباست با هم بودنمان.... چه زیباست وقتی همیشه در کنارهم هستیم.... و چه زیباست عشق جاویدمان....

حال لحظه ای درنگ کن...

               من به بهانه ی بارش چشمانت چتر آورده ام....

 

                                                     

                                       علیرضا سالکی(7/10/1389)

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

ومن برای سکوتم فریادها  دارم...

نمی دانم چرا فاصله ی نوشتن هایم زیاد شده است... نمی دانم چرا دیگر لحظه های پر از شادی و هیاهو مرا شادی نمی بخشد...

خداوندا...شنیده ام که برزخ تو جایی است که در آن مردمان سرگردان و حیران اند... و من اکنون این برزخ  را در وجود کوته خویش حس می کنم... گاهی خسته از همه چیز و همه کس میل جدا یی از جسم را دارم و هیچگاه هیچ مانعی برای رفتنم نخواهد بود جز وجودش...

آری...وجودش...نمی دانم وجودش را در چه خلاصه کنم...؟

در امیدی برای ماندن....در بوسه هایی از جنس ابریشم...در آغوشی با آرامش مرگ وار...در آواز خوشی برای خواندن تمام لحظه ها...یا در چشم هایی زیبا برای باریدن...نمی دانم.

آری...تو در بلندای قله ی آشفته ی دل من چه خوش هیبت ایستاده ای و من در اندیشه ی راهی که می دانم باید رفت چه مستانه بی تابم...

می دانم که همچون همیشه در کنارم هستی گرچه باز هم تلخ گویمت...

 

 

                                 علیرضا سالکی (٢٠/٨/١٣٩٨)

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

در هوای سرد کوچه های دوری...

تنپوشی گرم و خیالی از آغوشت به تن کردم،به استوار بودنت تکیه کردم و فراق آغاز شد...

تو هرروز گرمتر و مهربان تر...

 

اما من...

 

ببخش اگر برای نگاهت کم بودم...

ببخش اگر دستهایم وقت تنهایی نوازشگرت نبود...

دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند...

شرم را از نگاهم خواهی خواند...

دل کوچکم را ببخش...می خواهم بازهم با غرور به سینه ات تکیه کنم و همچنان به داشتن پناهگاهی اینچنین امن ببالم...

 

می دانم با تمام مشکلات،با همان لبخند دلنشین و آغوش باز به دیدارم می آیی تا دل بی قرار و بی تابم را با بوسه ای گرم چون همیشه آرام کنی...

 

پایان شیرین راه تلخ دوری است و ایمان دارم محکم تر از همیشه کنارم هستی...

 

                                                   سارا...(25/6/89)

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

 

سخت است در اوج خواستن باشی آنگاه که نباید بخواهی... در اوج نیاز باشی وقتی ناگزیری فریاد بی نیازی سر دهی... زمانی که دیده نمی شوی... شنیده نمی شوی... مورد بی مهری واقع می شوی... و بعد از همه اینها ناچاری بخندی و اعلام رضایت کنی...

 چقدر دلم هوای دلت را دارد... چقدر تشنه ام... تشنه ی جاده های مهربانی... تشنه ی دیدارت... این روزها دلم سخت هوای با تو بودن دارد و چقدر در این هیاهوی بی عاطفگی و بی توجهی تو را کم دارم...

چقدر سخت است دلتنگی های من اما سوسو می زند روشنی دلم در این شبهای تردیدها و اگرها... آری...  یقین می خواهم از تو شاهراه نور را ، که پایان دل آشوبی ام شود و سر آغازی برای فصل بهار زندگانیم...

از زندگی هیچ نمی دانم ، ولی این را می دانم که تمام تار و پود وجودم ازآن توست...

تو که دوست داشتن و عشق ورزیدن را گناه نمی شماری.... تو که زبان نگاه را می فهمی... تو که با واژه ی غریب عشق آشنایی داری و عشق راستین را می شناسی...

خداوندا... جوانه های دلم برای داشتنش بی قرار شکفته اند... بر من بتاب که سخت دل بستم به گرمی بوسه هایش...

 

                                   

                                         علیرضا سالکی (٢١/۵/٨٩)

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

چتر باران اشکم...

عشق با تو برایم معنی پیدا کرد...

نفسهای گرمت،آرامش

نوازش دستانت،صبر

و گرمای آغوشت،مهربانی آموخت...

میدانم خسته از این ایامی،مهر نگاهت هم رویارویی با روزهای سخت را می آموزد...

سنگ صبورم! تو برایم مظهر عشقی...

بدان گل آرزوی با تو بودن را در باغچه پریشان خیالم کاشته ام و هرشب به امید شکوفا شدنش زیر نور شب،سر به بالین میگذارم...

                     

                     دوستت دارم با چشمان ابری...

                                                       سارا...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

از من خواستی که برایت بنویسم....

اما نگفتی چگونه...چگونه بنویسم صدای خواهش دلم را ... مگر نمی شنوی صدا و فریادش را...چگونه بنویسم که چقدردوستت دارم......

برای تو می نویسم ...تو که دلم را ظریف بر دوش حمل می کنی و در میان دستهای خسته و رو سیاهم  با چشمانی روشن می درخشی...

می دانی ، وقتی که نیستی تمامی عالم مرا در غم نبودنت تنها می گذارند...

برای تو می نویسم تا بدانی...

          اگر دستهایم خسته شود ، با کمی مکث می نویسم...

          اگر خودکارم تمام شود ، با بی رحمی خودکار دیگری بر می دارم...

          اگر چشمانم خسته شود ، ساعتی دیگر می نویسم...

                                  اما این را بدان که همیشه برای چشمانت می نویسم...

ای گل محبوب من ... به صفایت سو گند... به همه ناز نگاهت سوگند...که من شعر تو را می خوانم... قصه ی رنج تو را می دانم... از طرز نگاهت همه اندوه تو را می فهمم... آری سخت است ، اما می دانم که این روزها می گذرد و ما در مسیر عشقمان و در کنار یکدیگر به آرامشی ابدی خواهیم رسید ، می دانم که تمام می شود این روزها و ستاره های آسمان به زیر نور شب برایمان شروعی دگر را جشن می گیرند...

                                                                      

                                                                          علیرضا سالکی(20/3/1389)

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

برای خواب معصومانه ی عشق  کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت  کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن  سایه بونی از ترانه ,  برای خواب ابریشم  بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه ,  برای زخم شب مرهم بسازیم

به دنبال کدوم حرف و کلامی  سکوتت گفتن تموم حرفاست

تورو از تپش قلبت شناختم  تو قلبت قلب عاشقای دنیاست

تو تنپوشی از گلبرگ و بوسه  منو به جشن آیینه بردی

چرا از سایه های شب بترسم.....   تو خورشید و به دست من سپردی....

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

خداوندا, نمى دانم این کدامین مرحله از زندگانى من است که اینگونه مرا سردرگم و حیران  خود کرده است...

گویى گذر زمان پیکر مرا به دو نیم تقسیم کرده, نیمى از من حسى را درونم پدید مى آورد که محو تماشاى چهره ى معصوم و زیباى او گردم. حسى که بر تمام زندگى ام تاثیرى عمیق گذاشته و مرا نسبت به گذر زمان بى توجه ساخته و نیمى دیگر ترسى عظیم از فرداهایى که هنوز نیامده است یادگار مى گذارد .

خداوندا... از چه بگویم؟از چشمان زیباى همیشه ابرى او؟ازگندم زار گونه هایش؟ آغوش پر مهرش را  بگویم یا گرمى دستان لطیفش را؟ از شوق دیدار بگویم یا از ترس جدایى؟ ترس از فردایم را بگویم یا شوق امروزم را.....؟

کاش روزى مى آمد که ترسى از فردا ها نبود , روزى که بر تمام انتظارها پایانى بود و هیچ عاشقى از معشوقه اش دور نبود , کاش تمام لحظه ها به شوق امروز ختم مى شد و نه به ترس از فردا.....

در مسیر عشق او و در پى آرامشى ابدى راهی دشوار را مى پیمایم ,هیچکس را یاراى توقفم نیست زیرا با تمام وجود آموخته ام که باید رفت... گرچه من در ابتداى راه هستم و پایان راه نا پیداست ...

                                           

                                                             علیرضا سالکى (٢١/١/١٣٨٩)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک می رسد اینک بهار


خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام

باده رنگین نمی ‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می ‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

        
                                               مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

                                                 " بسم الله الرحمن الرحیم "

خوب من ...

          قصه چنین آغاز شد.....

  که نگاهم به نگاه نگرانت گره خورد

  ازآن پس هر طرف روى گرداندم نگاهت بود...         

در پس نگاه گیرایت اشکها ریختم.....

تو به من گفتى که یارم باش  ....  من تمناى دلم را مى شنیدم , عشق پاکت را مى فهمیدم اما ...

ناگهان چرخ زمانم آنچنان چرخید که نگاهم نگران شد به نگاهت....

دلم چنان لرزید که نسیم گفت این دل در طلب عشق که چنین بى تاب است...؟

نهر آبى که در آن افتادم خوب جوابش را داد و گفت ...

          در طلب آنکه با گرمى دستانش را مى فشارد, دوستش مى دارد....

    و اکنون این چنین تو شدى یارم...

 

                                                          نویسنده : ...

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

تو وارث دردمند غمى مشترک هستى , غمى به وسعت دریاى آن دو چشم زیبایت .

من به تقریب آن دل تازه شکسته ات آمده ام , به ستاى آن روح دردمند و رنجورت...

رنجور از خاطره ها و گذر ایام....... آمده ام تا از آزردگى روح رنجورت بکاهم , افسوس که مدتى معطل شرم آن دو چشم زیبایت بودم اما صبر پیشه کردم و ماندم , ماندم تا اینکه نداى عشق را در طلوع چشمانت شنیدم ......

برگ ریزان عشق تو را نمى دانستم و تو نیز از خزان عشق من بى خبر بودى , تو را نمى دانم اما اکنون من به بهار آن رسیده ام ........

آرى , اى روشنایى شبهاى تاریک و وانفسایم , خطوط در هم عشق را در چشمان نگرانم بخوان , چشمانى که چشم به راهت بود تا فصل غمت را شریکى باشد....

چشمانى بى تاب که این بى تابى تنها از تو بر مى آمد و تنها بر تو ختم مى شد....

اى پایانى بر تمام آرزوهایم , همراهم  باش که همراه تو هستم  و همراه تو مى مانم .....

                                   

                                                 

                                           علیرضا سالکی (٢۵/١٠/١٣٨٨)

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

قصه ى  سخت دیگرى را با او تجربه مى کنم. اما دیگر برایم رنج آور نیست, به این وضعیت عادت کرده ام زیرا قصه هاى زیادى را با او تجربه کرده ام.

ابتدا قصه ى دلدادگى, سپس قصه ى سکوت و حسادت , قصه ى تنهایى و این بارقصه اى به نام صبر... باید صبر کنم. تا کى...؟ تا کجا...؟ نمى دانم...

صدایى از او مى شنوم که در گوشم نجواى عاشقانه سرمى دهد, با طنین صداى او عقل را زیر پا مى گذارم تا با تمام وجود پیمان دل را مستحکم تر از ریسمان زندگى ام سازم اما با چشمانم تردیدى از او مى بینم , آنگاه عقل مرا باز مى خواند و بار دیگر عقل مرا به گرداب تنهایى مى کشاند...

اى معنى زیبایى  بگذار تا برگهاى خسته ى پاییزان به رقص عاشقى در بیایند...

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم.

بگذارتا صدف دریاى دل من باشى  که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیباى تو را داشته باشد...

         مى خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم...

                                                      تقدیم به بهترینم...

                               

 

                                        علیرضا سالکی(١٧/١٠/١٣٨٨) 

                                                                                    

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

همه ى وجودم را به اسارت نگاه او سپرده بودم اما همه چیز را به یغما باختم و اکنون حسادت مرا به منجلاب تکرار و بیهودگى عشق او مى کشاند... اری حسادت . او باعث شد که من سر سام عظیم حسادت را تجربه کنم , حسادت به عاشقى که معشوقه ام را زودتر از من یافت....

باور نمى کنم که به اینجا رسیده ام و من بی صدا و ارام شکسته ام...

من طاقت سخنان سنگین او را ندارم اما لبخند مى زنم , لبخندى که گویى هزاران گریه در ان پنهان است انگاه سکوت اختیار مى کنم...

کاش از سکوتم ماتم را مى خواندى...

کاش مى دانستى سکوت در برابر گفته هایت چقدر سخت است...

کاش مى دانستى از سکوت خسته ام...

کاش مى دانستى سکوت چیست....

              

                  کاش مى دانستى سکوت منتهى الیه اعتراض است....

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

هر روز که مى گذرد احساس مى کنم چیزهاى مهمى درونم مى میرند و در شهرى عظیم بیگانه ام , اما مسافر تنهایى بودن را دوست دارم........

خسته ام از فردایى تکرارى همچون دیروز . خداوندا تو نظاره گر همه فردا هایى ... از چه لذت مى برى ؟ از شکست ها ؟ از انتظار هاى بى پایان ؟ از درد هاى همیشگى من و ما ؟ از بازى کثیف گرگ هاى انسان نما؟

هر روز دردهایى درونم تجلى می یابد و من در پى معجزه اى از جانب تو هستم........خدایا من براى گریز از شکستن دلها هزاران بار در خود شکستم و روحم را هر روز خسته تر از قبل در جسم زندانى کرده ام...

با این حال دلم به پناه تو استوار است که من جز تو همدم و هم نفسى نخواهم یافت....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

سلام به  دوستاى خوبم .

 به خاطر همدردى هاتون ممنونم . گرچه تا بوده همین بوده اما امیدوارم این اتفاق هیچوقت براتون نیوفته چون خیلى سخت که ببینى کسى رو که هر روز مى دیدى , باهاش حرف میزدى ,شوخى مى کردى دیگه نیست...بگذریم ...

انشالله همیشه شاد و روبه راه باشید و رو لبهاتون خنده جارى باشه ....

 

                                                                         موفق باشید

نوشته شده در جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

اسوده بخواب  اى گل نازم که وسه چشماى تو قصه مى سازم

اسوده بخواب اى گل شب بو , میرى به سفر مثل کوچ پرستو

اسوده بخواب اى گل سوسن , همه ی فرشته ها روتو مى بوسن

اسوده بخواب اروم و کم کم , دیگه نمى باره چشماى تو از درد ....

 

تقدیم به روح پاک و درد کشیده دوست سفر کرده ام...

 

                  زنده یاد میلاد طلوعى...

                                             روحش شاد ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |

بغض من باز نمی شه تو صدام , خدایا یه دریا گریه میخوام

نفهمید اون که باید مى دونست , بیشتر از جون هنوزعزیز برام

با جدایى هیچى تموم نمى شه , عاشق از عاشقى سیر نمیشه

بگو تو اگه عاشق نبودى , عاشقت از تو دلگیر نمى شه

بغض عشق مونده هنوز تو صدام , هنوزم هیچى ازت نمى خوام

عاشقت بودم و از عاشقى , جز غمت هیچى نمونده برام

اما من هنوز به پات مونده ام , یه لحظه بى درد نیاسوده ام

از جدایى خیلى اگه گذشته , اما هنوز به عشقت الوده ام

با جدایى  هیچى تموم نمى شه , عاشق از عاشقى سیر نمی شه

بگو تو اگه عاشق نبودى , عاشقت از تو دلگیر نمى شه

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا سالکی (عرفان) نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ