آسمان...آفتاب...آرزو.....

آری...امشب زیر باران تابستان برایت عشق ادعا میکنم... چه رسمی دارد این عشق.....

 تابستان و باران؟؟؟

 

بنشین و باز هم تماشا کن رقص برگهای پاییز را زیر تیر داغ تابستان...

        اکنون دل سپرده به آغوش و قامت خم کرده پیش رویت زیر باران... وجودت را انتظار

میکشم....

 

           و چه بی تاب هر فصل صبوری میکنم نبودنت را...

                  اما امروز آغوشت نزدیکتر از هرسال و عشقت تابناکتر از هر روز است...

 

پس آنچنان عاشقانه بر من بتاب تا خزانم پر شود از عشق تابستانت چونانکه هر فصل تابستان و

هر ماه تیر ماهی ست....... پر از دلهره ی عاشق بودن، پر از تمنای باهم بودن و پر از تب و تاب

میلادت....

 

 همسفر...ابدیتت آرزوست.......

   آفتاب پرمهرم... قدم بر چشم روشن آسمان پاییز بگذار...

سارا...

/ 0 نظر / 36 بازدید